بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر، زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم، او مرده و من سایه اویم
من او نیم، آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا، با همه کس، در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت
من او نیم، این دیده من گنگ و خموش است
در دیده او آن همه گفتار، نهان بود
وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی شامگهان بود
من او نیم آری، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده میخفت
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو میخواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ندانم که به ناگاه
چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش
افسردگی و سردی کافور نهادم
او مرده و در سینه من، این دل بی مهر
یک زخم همیشگی رو قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز از نفرت بشی
حس کنی هنوزم دوستش داری.
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که قبلا زیر آوارغرورش
همه وجودت له شده.
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچی جزسلام
نتونی بگی.
چقدر سخته وقتی پشتت بهش دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور بشی
وقتی دیدیش بخندی تا مبادا بفهمه که هنوزم دوستش داری.
چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت
زیر لب بهش بگی:
(گل من باغچه ی نومبارک...)
پینوکیو!چوبی بمان آدم ها سنگی اند،دنیایشان قشنگ نیست
اما این روزها آرامم...آن قدر که از پریدن پرنده ای غافل نشده و در هیچ خیابانی گم نمیشوم.
این روزها آسان تر از یاد میروم،آسان تر فراموشم میکنند...میدانم!
آرامم گله ای نیست...انتظاری نیست...بهانه ای نیست...این روزها تنها آرامم یک وحشی آرام.
آنقدر آرام که به جنون چندین ساله ام شک کرده ام.میترسم مرده باشم و خودم هم ندانم.
مینویسم دوستت دارم و قایمش میکنم...تو به درد زندگی نمی خوری...
تورا باید نوشت و گذاشت وسط همان شعرها و قصه هایی که از آنجا آمده ای...
دلم یک عزیز می خواهد که بیاید و بنشیند فقط سکوت کند و من هی حرف بزنم،بزنم و بزنم...
تا کمی کم شود این همه بار!بعد بلند شود و برود...انگار نه انگار...
نبود...پیدا شد...آشناشد...دوست شد...مهرشد...گرم شد... عشق شد...یارشد...تارشد...بدشد...
ردشد...سرد شد...غم شد...بغض شد...اشک شد...آب شد...دور شد...محو شد...
قرارمون یک مانور کوچک بود!قرار بود تیرهای نگاهت،عشقی باشد اما ببین یک جای سالم بر قلبم نمانده...
حرف هایم پراز خیال است.خیال هایم پراز حرف های سکوت و سکوتم پراز خیال حرف هایی است که به دنبال
هم درون حنجره ام اعدام شده اند...
ته خیال هایم پراز ترس است و ترسم پراز تو...
تو که در انتهای دو خط موازی به دنبال بی نهایت میگردی...
ته خیال هایم همیشه تو هستی و من میترسم...
نمی خواهم برگردی،این را به همه گفته ام...حتی به تو...حتی به خودم!!
اما نمیدانم چرا هنوز برای آمدنت فال می گیرم؟!
من چشم هایم را بسته ام و تو قایم شده ای...من هنوز روزها را می شمارم...!تو پیدا نمی شوی!
من بازی را بلد نیستم یا تو جر زدی؟؟!
با گفتن یک(جایت خالیست)نه جای من پر می شود نه از شادی های تو کم می شود.
فقط دل خوش میشوم که هنوز بود و نبودم برایت مهم است.
مرا به ذهنت بسپار نه به دلت.
(تسلیت قلب صبور)
خوب میدانست "فاصله ها" چه به روزگار آدمها می آورد.
وقتی وجود خدا باورت می شه، خدا یه نقطه می ذاره
زیر باورت و یاورت می شه...
داروخانه ها را بیهوده نگردید، درمان ندارد،
درد را از هر سو که بخوانی درد است.
آینه نامرد را درمان می کند و درد همچنان درد است!
کاش می دانستی که جهانم بی تو «الف» ندارد!
بودم!دیدم با دیگری شادتری،رفتم!
من،با کناریت کنار نمی آیم!کنار می روم.
خیلی سخته به خاطر کسی که دوستش داری
همه رو خط بزنی، بعد بفهمی خودت توی لیستی بودی
که به خاطر یکی دیگه خط خوردی!
گاهی باران همه دغدغه اش بارش نیست
گاهی از غصه تنها شدنش می بارد.
خندیدم و گفتم:او فقط اسیر عشق من است.تنها دقایقی چند تاخیر کرده است.
گفتم:امروز هوا سرد بوده است شاید مود قرار تغییر کرده است.?!
خندید به سادگیم آینه و گفت:احساس پاک،تورا زنجیر کرده است.
گفتم:از عشق من چنین سخن مگوی.
گفت:خوابی!سالها دیر کرده است.
در آینه نگاه میکنم،آه عشق تو عجیب مرا پیر کرده است.
راست میگفت آینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است...
خیلی عصبانی بودم.گفت اگه دوستم داری رگتو بزن.
گفتم مرگ و زندگی دست خداست.گفت دیدی دوستم نداری.
خیلی بهم برخورد،تیغ و برداشتم و رگمو زدم.!!
وقتی در آغوش گرمش داشتم جون میدادم آروم زیر لب گفت:
اگه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی....
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
نویسندشو نمیدونم کیه. ولی دلمو تکون داد
ازینکه وقت میذارید و به من
سر میزنید متشکرم.
میخواستم از همتون خداحافظی کنم.تورو خدا لحظه سال تحویل
منو فراموش نکنید و واسم دعا کنید.سال خوبی رو واسه
همتون آزومندم.
تا بعداز عید خداحافظ همتون

با نگاهم گفتم دوستت دارم
با زبانم فهماندم از تو متنفرم
هنگام دیدار با صدای تپش قلبم به خود آمدم
روزهای دوری با اشک چشمانم به ساعت نگاه میکردم
صفحه ی تقویم را ورق می زنم
عاقبت با صدای تیک تیک ساعت
و صدای خش خش ورق های تقویم
ذره ذره دلم ترک برداشت و شکست...
شاید اشتباهه
ولی عاشـــقــا... دروغ می گن
آدمای مهـــربـــونو با وفا... دروغ میگن
اونا كه میگن تا همیشه دیــوونـتن
بذا بی پرده بگم كه به شما... دروغ میگن
اونا كه فدات بشم تكه كلامشون شده
به تموم آسمونا به خدا... دروغ میگن
اونا كه با قسما میخوان بهت بگن
تا قیامت نمیـشـن ازت جدا... دروغ میگن
سر راه ما قرار نده تا شب های دلتنگیش
برای ما و روزهای خوشش با دیگری...
در این حوالی هستند كسانی كه میگویند:
بدون تو نمیتوانم نفس بكشم اما الان
در آغوش دیگری نفس نفس میزنند.
چگونه میتوان به تاول های پا گفت كه تمام
مسیرطی شده اشتباه بود؟!
گفت:دوستت دارم!
گفتم:دوستت ندارم!
این دروغ به آن دروغ در!
چه خنده دار است كه ناز میكشیم،
آه میكشیم،انتظار میكشیم،فریا میكشیم
و درد را میكشیم ولی بعداز این همه سال
نقاش خوبی نشدیم كه بتوانیم دست بكشیم...!
آنقدر فریادهایم را سكوت كرده ام
كه اگر به چشمانم بنگرید،كر میشوید!!
خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود
وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم تشنه یک جرعه آب
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت
سوره حمدی برایم خواند و رفت
دوست دارم " پیج " " فیس بوک " دلت باز کنم
تا با "اوپن " صفــحه ی " پروفایل " آغاز کنـم
نگاهــــی به همانجا که تصــــویر " اد" کنند
زافـــسون چشــــم هات در خیال پرواز کــنم
لازم به " سـرچ " نیســـت ای نازنــین دل من
تا پیـــدا کـــنم تـــوراوســــاز وآواز کــنم
چونکه " وب " پر از تبســمت " فیلتر " نیست
همیـــشه وقت با چشـــمان مســـتت ناز کنم
وقتـــی که به یمن وجــودت " کلـیک " کـنم
تورا به ژرفنـــای وجــودم دمســــاز کـــنم
بیـــاد خاطــــراتت همیـــــشه " کانکـــتم"
تا معــــانی عشـــــقت در دلــــم راز کــنم
حبیــــبم ودر قلب من " کپی پسـت " شــدی
بدین ســـــان به خـــــدایم راز ونیاز کــنم
جوجه هایش نداشت،ناچار از گوشت بدن خودش
میکند به بچه هایش میداد تا اینکه فصل زمستان
تمام شد و کلاغ مرد.
بچه هایش گفتند راحت شدیم از غذای تکراری.
این است واقعیت تلخ روزگار
زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته دردل باقی ماند
حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد
حرفهای نا تمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند
ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده
به تکاپو می افتی ....در غربت بیابان و در کوچ شبانه پرستوها
در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردی
دیر شده خیلی دیر
هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد
سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی
و یا شاید نمی فهمیدی
امروز حقیقت را باور می کنی....
اما افسوس که زودتر از آنچه فکر می کردی دیر شده